| کد: 323944 | تاریخ: 1391/04/02 - 12:30 | منبع: کتاب آزادی معنوی؛ اثر استاد شهید مطهری (با تلخیص) | print |
بسم الله الرحمن الرحیم. از حضرت امام حسين برخلاف حضرت امير به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت، كلمات زيادى به دست ما نرسيده است. از اميرالمؤمنين روايات مستند زيادى به صورت خطبه و خطابه داريم، مخصوصاً خطبهها و خطابههاى دوران پنج ساله خلافت. ولى از حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و مخصوصاً از حضرت امام حسين به واسطه آن اختناق فوق العادهاى كه در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاويه وجود داشت كه شنيدهايد چه وضع عجيبى بود؛ كسى جرأت نمىكرد به ايشان نزديك بشود و اگر سخنى شنيده بود جرأت نمىكرد نقل كند، خيلى كم نقل شده است. من كتابهايى را كه كلمات حضرت را نقل كردهاند مطالعه مىكردم، ديدم عجيب است با آنكه كلمات امام حسين آنقدر زياد نيست ولى هيچ مطلبى در كلمات ايشان به اندازه بزرگوارى به چشم نمىخورد. اصلًا مثل اينكه روح حسين مساوى است با بزرگوارى، همواره دم از بزرگوارى مىزند. حال من قسمتهايى از آنها را عرض مىكنم:
در خطابههايى كه امام خوانده است كرامت و بزرگوارى موج مىزند، از اولين خطابهاى كه در مكه خوانده است تا آخرين آنها. خطابهاى كه در مكه خوانده است چنين شروع مىشود: خُطَّ الْمَوْتُ عَلى وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلى جيدِالْفَتاةِ تا آن آخر كه مىفرمايد: فَمَنْ كانَ فينا باذِلًا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلى لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا فَانَّنى راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ». مىخواهد بگويد كه اصلًا روح من به من اجازه نمىدهد كه اين اوضاع فاسد را ببينم و زنده باشم تا چه رسد كه بخواهم خودم هم جزء اينها شوم. انّى لا ارَى الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ الّا بَرَماً
من براى خودم افتخار مىدانم كه در ميان چنين جمعيتى نباشم. زندگى با اين ستمگران براى من خستگى است، ملالت است، كسالت است، افسردگى روح است.
در بين راه خيلى اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهايى مىكردند و اغلب همان نصيحتهاى پدرانهاى را مىكردند كه هر تنبلى مىكند: اى آقا! اوضاع خيلى خطرناك است، برويد خودتان را به كشتن ندهيد. در جواب يكى از اينها فرمود:
من به تو همان را مىگويم كه يكى از انصار كه در ركاب پيغمبر در جنگ شركت مىكرد، در جواب پسر عمويش كه مىخواست او را از جنگ باز دارد گفت. بعد امام اين اشعار را خواند:
سَأَمْضى وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتى اذا ما نَوى حَقّاً وَ جاهَدَ مُسْلِماً
وَ واسَى الرِّجالَ الصّالِحينَ بِنَفْسِهِ وَ فارَقَ مَثْبوراً وَ خالَفَ مُجْرِماً
فَانْ عِشْتُ لَمْ انْدَمْ وَ انْ مِتُّ لَمْ الَمْ كَفى بِكَ ذُلًّا انْ تَعيشَ وَ تُرْغَماً
خير، من مىروم. مرگ براى يك جوانمرد درصورتى كه نيتش از راهى كه مىرود و در آن راه كشته مىشود حق است و مانند يك مسلمان جهاد مىكند، نه تنها ننگ نيست بلكه افتخار است. مرگى كه در راه همكارى و همراهى با صالحان است، مرگى كه در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است. من يا مىمانم يا مىميرم، يا كشته مىشوم يا زنده مىمانم. در آن راهى كه مىروم اگر زنده بمانم، زندگىام باافتخار است و ديگر ننگ آميز نيست. اگر هم بميرم مورد ملامت نيستم. كَفى بِكَ ذُلًّا انْ تَعيشَ وَ تُرْغَماً اى كسى كه مرا منع مىكنى! اين ذلّت براى تو كافى است كه زنده بمانى و دماغت به خاك ماليده باشد. آيا من زنده باشم و دماغم به خاك ماليده باشد؟! ابدا. من زندگى را توأم با سربلندى مىخواهم. زندگى با سرشكستگى براى من مفهوم ندارد. ما مىرويم.
باز در بين راه وقتى كه با اصحاب خودش صحبت مىكند، مكرمت و بزرگوارى و ترجيح دادن مردنِ باشرافت بر زندگىِ با ننگ شعار اوست: الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى عَنْهُ؟ نمىبينيد؟ چشمهايتان باز نيست؟ نمىبينيد كه به حق عمل نمىشود، نمىبينيد كه اينهمه فساد وجود دارد و كسى از آن نهى نمىكند؟ در چنين شرايطى لِيَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فى لِقاءِ اللَّهِ مُحِقَّاً مؤمن بايد مرگ را طلب كند. كرامت و شرافت را از پدرش به ارث برده.
مىآييم روز عاشورا؛ مىبينيم تا آخرين لحظات حيات حسين عليه السلام مكرمت و بزرگوارى يعنى همان محور اخلاق اسلامى و تربيت اسلامى در كلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زياد مىگويد: لا اعْطيكُمْ بِيَدى اعْطاءَ الذَّليلِ وَ لااقِرُّ اقْرارَ الْعَبيدِ من مانند يك آدم پست، دست به دست شما نمىدهم؛ مانند يك بنده و برده هرگز نمىآيم اقرار كنم كه من اشتباه كردم، چنين چيزى محال است. بالاتر از اين، در همان حالى كه دارد مىجنگد يعنى درحالى كه تمام اصحابش كشته شدهاند، تمام نزديكان و اقاربش شهيد شدهاند، كشتههاى فرزندان رشيدش را در مقابل چشمش مىبيند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش مىبيند و به چشم دل مىبيند كه تا چند ساعت ديگر مىريزند در خيام حرمش و اهل بيتش را هم اسير مىكنند، در عين حال در همان حال كه مىجنگد شعار مىدهد، شعار حكومت سيادت و آقايى اما نه آقايى به معنى اينكه من بايد رئيس باشم و تو مرئوس [بلكه به اين معنى كه] من آقايى هستم كه آقايىام به من اجازه نمىدهد كه به يك صفت پست تن بدهم:
الْمَوتُ اوْلى مِنْ رُكوبِ الْعارِ وَالْعارُ اوْلى مِنْ دُخولِ النّارِ
اين است معنى بزرگوارى روح و اين است تفاوت بزرگان با بزرگواران. البته بزرگواران، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نيستند. همه بزرگواران بزرگند. اين است كه وقتى ما در مقابل اين بزرگواران مىايستيم، همواره از بزرگوارىشان مىگوييم نه از بزرگىِ منهاى بزرگوارى: اشْهَدُ انَّكَ قَدْ اقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَيْتَ الزَّكوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ. ما اگر در مقابل نادرشاه بخواهيم بايستيم چه بايد بگوييم؟ بايد از بزرگىاش بگوييم. بايد بگوييم: ما گواهى مىدهيم كه تو رفتى هند را غارت كردى و الماس نور برايمان آوردى، درياى نور برايمان آوردى، كوه نور برايمان آوردى. اما به حسين مىگوييم كه ما شهادت مىدهيم كه تو زكات دادى نه ثروت جمع كردى و آوردى، تو امر به معروف كردى، نهى از منكر كردى، تو نماز را كه اساس پيوند بنده با خداست زنده كردى، تو در راه خدا كوشيدى نه در راه شكم خودت، نه در راه جاه طلبى خودت. تو يك جاه طلبىِ بزرگ نبودى، تو يك انتقام بزرگ نبودى، تو يك كينه توزىِ بزرگ نبودى، تو يك ثروت طلب بزرگ نبودى، تو يك مجاهد فى سبيل اللَّه بزرگ بودى. تو كسى بودى كه خودِ فردى و حيوانى را فراموش كردى و آن خودى را كه تو را به خدايت پيوند مىدهد زنده كردى. اشْهَدُ انَّكَ جاهَدْتَ فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِه؛ ما گواهى مىدهيم كه تو كوشيدى، جهاد كردى ولى جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلكه در راه حق و حقيقت بود.
و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم و صلّى اللَّه على محمّد و اله الطّاهرين.
............................
پایان پیام/107