امام حسین؛ امام حماسه و بزرگواری
کد: 323944 تاریخ: 1391/04/02 - 12:30منبع: کتاب آزادی معنوی؛ اثر استاد شهید مطهری (با تلخیص)print

به مناسبت سوم شعبان؛
امام حسین؛ امام حماسه و بزرگواری

ما اگر در مقابل نادرشاه بخواهيم بايستيم چه بايد بگوييم؟ بايد از بزرگى‏اش بگوييم. بايد بگوييم: ما گواهى مى‏دهيم كه تو رفتى هند را غارت كردى و الماس نور برايمان آوردى، درياى نور برايمان آوردى، كوه نور برايمان آوردى. اما به حسين مى‏گوييم كه ما شهادت مى‏دهيم كه تو زكات دادى نه ثروت جمع كردى و آوردى، تو امر به معروف كردى، نهى از منكر كردى، تو نماز را كه اساس پيوند بنده با خداست زنده كردى، تو در راه خدا كوشيدى نه در راه شكم خودت، نه در راه جاه طلبى خودت. تو يك جاه طلبىِ بزرگ نبودى، تو يك انتقام بزرگ نبودى، تو يك كينه توزىِ بزرگ نبودى، تو يك ثروت طلب بزرگ نبودى، تو يك مجاهد فى سبيل اللَّه بزرگ بودى. تو كسى بودى كه خودِ فردى و حيوانى را فراموش كردى و آن خودى را كه تو را به خدايت پيوند مى‏دهد زنده كردى. اشْهَدُ انَّكَ جاهَدْتَ فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِه؛ ما گواهى مى‏دهيم كه تو كوشيدى، جهاد كردى ولى جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلكه در راه حق و حقيقت بود. 

 امام حسین؛ امام حماسه و بزرگواری

بسم الله الرحمن الرحیم. از حضرت امام حسين برخلاف حضرت امير به واسطه وضع خاص زمان آن حضرت، كلمات زيادى به دست ما نرسيده است. از اميرالمؤمنين روايات مستند زيادى به صورت خطبه و خطابه داريم، مخصوصاً خطبه‏ها و خطابه‏هاى دوران پنج ساله خلافت. ولى از حضرت امام حسن و امام حسين عليهما السلام و مخصوصاً از حضرت امام حسين به واسطه آن اختناق فوق العاده‏اى كه در زمان امامت آن حضرت از طرف دستگاه معاويه وجود داشت كه شنيده‏ايد چه وضع عجيبى بود؛ كسى جرأت نمى‏كرد به ايشان نزديك بشود و اگر سخنى شنيده بود جرأت نمى‏كرد نقل كند، خيلى كم نقل شده است. من كتابهايى را كه كلمات حضرت را نقل كرده‏اند مطالعه مى‏كردم، ديدم عجيب است با آنكه كلمات امام حسين آنقدر زياد نيست ولى هيچ مطلبى در كلمات ايشان به اندازه بزرگوارى به چشم نمى‏خورد. اصلًا مثل اينكه روح حسين مساوى است با بزرگوارى، همواره دم از بزرگوارى مى‏زند. حال من قسمتهايى از آنها را عرض مى‏كنم:

در خطابه‏هايى كه امام خوانده است كرامت و بزرگوارى موج مى‏زند، از اولين خطابه‏اى كه در مكه خوانده است تا آخرين آنها. خطابه‏اى كه در مكه خوانده است چنين شروع مى‏شود: خُطَّ الْمَوْتُ عَلى‏ وُلْدِ آدَمَ مَخَطَّ الْقَلادَةِ عَلى‏ جيدِالْفَتاةِ تا آن آخر كه مى‏فرمايد: فَمَنْ كانَ فينا باذِلًا مُهْجَتَهُ وَ مُوَطِّناً عَلى‏ لِقاءِ اللَّهِ نَفْسَهُ فَلْيَرْحَلْ مَعَنا فَانَّنى راحِلٌ مُصْبِحاً انْ شاءَ اللَّهُ». مى‏خواهد بگويد كه اصلًا روح من به من اجازه نمى‏دهد كه اين اوضاع فاسد را ببينم و زنده باشم تا چه رسد كه بخواهم خودم هم جزء اينها شوم. انّى لا ارَى الْمَوْتَ الّا سَعادَةً وَالْحَياةَ مَعَ الظّالِمينَ الّا بَرَماً

 من براى خودم افتخار مى‏دانم كه در ميان چنين جمعيتى نباشم. زندگى با اين ستمگران براى من خستگى است، ملالت است، كسالت است، افسردگى روح است.

در بين راه خيلى اشخاص با امام برخورد داشتند. صحبتهايى مى‏كردند و اغلب همان نصيحتهاى پدرانه‏اى را مى‏كردند كه هر تنبلى مى‏كند: اى آقا! اوضاع خيلى خطرناك است، برويد خودتان را به كشتن ندهيد. در جواب يكى از اينها فرمود:                       

من به تو همان را مى‏گويم كه يكى از انصار كه در ركاب پيغمبر در جنگ شركت مى‏كرد، در جواب پسر عمويش كه مى‏خواست او را از جنگ باز دارد گفت. بعد امام اين اشعار را خواند:

         سَأَمْضى وَ ما بِالْمَوْتِ عارٌ عَلَى الْفَتى‏             اذا ما نَوى‏ حَقّاً وَ جاهَدَ مُسْلِماً

          وَ واسَى الرِّجالَ الصّالِحينَ بِنَفْسِهِ             وَ فارَقَ مَثْبوراً وَ خالَفَ مُجْرِماً

          فَانْ عِشْتُ لَمْ انْدَمْ وَ انْ مِتُّ لَمْ الَمْ             كَفى‏ بِكَ ذُلًّا انْ تَعيشَ وَ تُرْغَماً

خير، من مى‏روم. مرگ براى يك جوانمرد درصورتى كه نيتش از راهى كه مى‏رود و در آن راه كشته مى‏شود حق است و مانند يك مسلمان جهاد مى‏كند، نه تنها ننگ نيست بلكه افتخار است. مرگى كه در راه همكارى و همراهى با صالحان است، مرگى كه در راه مخالفت با مجرمان است افتخار است. من يا مى‏مانم يا مى‏ميرم، يا كشته مى‏شوم يا زنده مى‏مانم. در آن راهى كه مى‏روم اگر زنده بمانم، زندگى‏ام باافتخار است و ديگر ننگ آميز نيست. اگر هم بميرم مورد ملامت نيستم. كَفى‏ بِكَ ذُلًّا انْ تَعيشَ وَ تُرْغَماً اى كسى كه مرا منع مى‏كنى! اين ذلّت براى تو كافى است كه زنده بمانى و دماغت به خاك ماليده باشد. آيا من زنده باشم و دماغم به خاك ماليده باشد؟! ابدا. من زندگى را توأم با سربلندى مى‏خواهم. زندگى با سرشكستگى براى من مفهوم ندارد. ما مى‏رويم.

باز در بين راه وقتى كه با اصحاب خودش صحبت مى‏كند، مكرمت و بزرگوارى و ترجيح دادن مردنِ باشرافت بر زندگىِ با ننگ شعار اوست: الا تَرَوْنَ انَّ الْحَقَّ لا يُعْمَلُ بِهِ وَ انَّ الْباطِلَ لا يُتَناهى‏ عَنْهُ؟ نمى‏بينيد؟ چشمهايتان باز نيست؟ نمى‏بينيد كه به حق عمل نمى‏شود، نمى‏بينيد كه اينهمه فساد وجود دارد و كسى از آن نهى نمى‏كند؟ در چنين شرايطى لِيَرْغَبِ الْمُؤْمِنُ فى لِقاءِ اللَّهِ مُحِقَّاً  مؤمن بايد مرگ را طلب كند. كرامت و شرافت را از پدرش به ارث برده.

مى‏آييم روز عاشورا؛ مى‏بينيم تا آخرين لحظات حيات حسين عليه السلام مكرمت و بزرگوارى يعنى همان محور اخلاق اسلامى و تربيت اسلامى در كلمات او وجود دارد. در جواب فرستاده ابن زياد مى‏گويد: لا اعْطيكُمْ بِيَدى اعْطاءَ الذَّليلِ وَ لااقِرُّ اقْرارَ الْعَبيدِ من مانند يك آدم پست، دست به دست شما نمى‏دهم؛ مانند يك بنده و برده هرگز نمى‏آيم اقرار كنم كه من اشتباه كردم، چنين چيزى محال است. بالاتر از اين، در همان حالى كه دارد مى‏جنگد يعنى درحالى كه تمام اصحابش كشته شده‏اند، تمام نزديكان و اقاربش شهيد شده‏اند، كشته‏هاى فرزندان رشيدش را در مقابل چشمش مى‏بيند، برادرانش را قلم شده در مقابل چشمش مى‏بيند و به چشم دل مى‏بيند كه تا چند ساعت ديگر مى‏ريزند در خيام حرمش و اهل بيتش را هم اسير مى‏كنند، در عين حال در همان حال كه مى‏جنگد شعار مى‏دهد، شعار حكومت سيادت و آقايى اما نه آقايى به معنى اينكه من بايد رئيس باشم و تو مرئوس [بلكه به اين معنى كه‏] من آقايى هستم كه آقايى‏ام به من اجازه نمى‏دهد كه به يك صفت پست تن بدهم:

         الْمَوتُ اوْلى‏ مِنْ رُكوبِ الْعارِ             وَالْعارُ اوْلى‏ مِنْ دُخولِ النّارِ

 اين است معنى بزرگوارى روح و اين است تفاوت بزرگان با بزرگواران. البته بزرگواران، بزرگان هم هستند اما همه بزرگان بزرگوار نيستند. همه بزرگواران بزرگند. اين است كه وقتى ما در مقابل اين بزرگواران مى‏ايستيم، همواره از بزرگوارى‏شان مى‏گوييم نه از بزرگىِ منهاى بزرگوارى: اشْهَدُ انَّكَ قَدْ اقَمْتَ الصَّلوةَ وَ اتَيْتَ الزَّكوةَ وَ امَرْتَ بِالْمَعْروفِ وَ نَهَيْتَ عَنِ الْمُنْكَرِ. ما اگر در مقابل نادرشاه بخواهيم بايستيم چه بايد بگوييم؟ بايد از بزرگى‏اش بگوييم. بايد بگوييم: ما گواهى مى‏دهيم كه تو رفتى هند را غارت كردى و الماس نور برايمان آوردى، درياى نور برايمان آوردى، كوه نور برايمان آوردى. اما به حسين مى‏گوييم كه ما شهادت مى‏دهيم كه تو زكات دادى نه ثروت جمع كردى و آوردى، تو امر به معروف كردى، نهى از منكر كردى، تو نماز را كه اساس پيوند بنده با خداست زنده كردى، تو در راه خدا كوشيدى نه در راه شكم خودت، نه در راه جاه طلبى خودت. تو يك جاه طلبىِ بزرگ نبودى، تو يك انتقام بزرگ نبودى، تو يك كينه توزىِ بزرگ نبودى، تو يك ثروت طلب بزرگ نبودى، تو يك مجاهد فى سبيل اللَّه بزرگ بودى. تو كسى بودى كه خودِ فردى و حيوانى را فراموش كردى و آن خودى را كه تو را به خدايت پيوند مى‏دهد زنده كردى. اشْهَدُ انَّكَ جاهَدْتَ فِى اللَّهِ حَقَّ جِهادِه؛  ما گواهى مى‏دهيم كه تو كوشيدى، جهاد كردى ولى جهادت نه در راه شهوت و نه در راه جاه و مقام بود، بلكه در راه حق و حقيقت بود.                       

و لا حول و لا قوّة الّا باللَّه العلىّ العظيم و صلّى اللَّه على محمّد و اله الطّاهرين.

............................

پایان پیام/107

 




ایمیل:
نام:
پیام:
کد امنیتی را در کادر وارد کنید
erfan
ABNA World Service
Englishالعربية
Françaisاردو
Españolفارسی
Русский中文
DeutschTürkçe
Azeri (cyr) Azeri (ltin)
Melayu Indonesia
বাংলা हिन्दी
Swahili Myanmar
BosanskiABP sites
  آخرین عناوین